سلام بر همه خوبان ...با  يک شعر قديمی...به روز می شوم....قدیمی بودن تنها کلمه ايست برای خودم جهت تکاندن غبار ضخيم خاطرات نه بحثی ديگر...

 خيابان  بر حس مرد  قدم مي­زد

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

                                تجارت چشم­ها و رنگ­ها

   

سياه....صد

 

         خاكستري...هزار

 

                           و ناگهان....يك صورتی

 

مرد زير لگدكوب آسمان هم ديگر با خاكستري معامله نكرد.

 

فردا

         مردي سياه شده از تب مي­مرد

 

                         و...خاكستري....هزار و يك

 

/ 60 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آناهيتا

سلام...به من که سر نزدين...اما اشکالی نداره!به روزم...

بانو ۱

و من به انتظار فرداهايی روشن تر نشسته ام... به ما سر بزن!

اوهام

سلام. با این که با رنگ ها خوب کا رکردید اما به نظرم یه جور شتاب تو پیوند تعابیر باهم وجود داشت.جای کار داره هنوز. موفق باشید.

سامان بختياري

سلام عزيزم کار جالبی است اما ترجيح مدم وقتی جايی سرک می کشم بدون نظر بر نگردم ببين مهدی جان اين شعر بيشتر بر اسلوب داستان پيش رفته يعنی اول يک مقدمه چينی بعد هم نتيجه (فردا مردی....)ببخشيد

مريم حقيقت

سلام عزیز به روز باشم شاید دلتنگیم را چراغی یا علی

افرا

ايستاد پشت سرم را نگاه کردم .خنديدم. بلندبلند.دويدم.تندتند

...

بسيار زيبا بود...

فاطمه

سلام ... ديگر با خاکستری معامله نکرد ... خلاصه ی زيبايی بود از دليل نابودی مرد ... از اينکه ... نميشه سياه نشد اما ميشه سياه زندگی نکرد ... ميشه سياهی رو تاب نياورد و مرد ... ممنون که سر زدين ...

ارثی زاد

سلام دومين نفری که برات کامنت گذاشته من هستم . ولی چون زحمت کشيديد دوباره دعوتم کرديد بار هم می خونم . سطر « مرد زير لگدكوب آسمان هم ديگر با خاكستري معامله نكرد » از حالت شعری خارج شده و به نثر می زنه . ولی در کل می تونستی پرداخت بیشتری داشته باشی . مخصوصا پایان بندی کار منتقل کننده ی مفهومی نیست که شاعر در ذهنش داره . موفق باشید